وقتی به چشمانت می نگرم
شرم زده می شوم
چرا که هنوز چیزی ندارم که تقدیمت کنم
باز هم کابوسهای شبانه رهایم نمی کنند
می خواهم که در قلبت پناه گیرم
صدای گریه خاموشم را می شنوی ؟
باز هم به یاری دستانت نیازمند شدم
در تارکی گم شده ام
با فریادی خاموش به سوی هیچ
آری صدای گریه خاموشم را می شنوی؟
باز هم اشکهای من بی قرار دستان توست
امشب می خواهم که در قلبت پناه گیرم
اینبار نیز یاری ام کن....

